در كشورهاي شرقي بيشتر از اروپاي باختري بوده است. مسائل مربوط بيشتر در شرق مطرح ميشد، از اينرو طبيعي بود كه بهترين راهحلها در شرق كشف شود. اين مطلب درخور توجه است كه بزرگترين چشمپزشكان نه فقط از مسلمانان، بلكه از مسلمانان مشرق بودند.
آخرين چشمپزشكي كه در مجلد اول از او گفتگو شده (ص 753 ـ 754)، زريندست بود كه در 1087، نورالعيون را به فارسي نوشت. همهٴ آثار اسلامي در عصر مورد بحث ما به عربي نوشته شد. بهتر است اولاً اين آثار را همراه با تأليفات يهوديان مورد ملاحظه قرار دهيم. البته اين آثار يهودي هم به عربي نوشته شده بود و در اصل با آثار اسلامي تفاوتي نداشت. تنها مسلمان مغربي كه در اين بخش ميتوان ذكر كرد نه يك چشمپزشك، بلكه فيلسوف و پزشك عمومي بود، و او كسي نبود جز ابنرشد. او در مقدمهٴ
الكليات در باب كالبدشناسي به شناخت عمل شبكيه توفيق يافت.
چشمپزشكي عربي در سدهٴ نهم، با سرعت آغاز شد. رسالههاي متعددي از آن عصر طلايي نخستين، در دست است كه به دست ابنماسويه، حنين بناسحاق، خلف طولوني، علي بن رَبًن طبري، و رازي تأليف شده.1 سدهٴ دهم، عصر سكون بود. در سدهٴ يازدهم، كه ميتوان آن را دومين عصر طلايي خواند، رسالههاي بيشتري نمايان شد، از قبيل
تذكرةالكحالين عليبن عيسي، و المنتخب في علاج أمراض العين اثر عمار بن علي موصلي، و رسالههاي ديگري از علي بن ابراهيم بن بختيشوع و ابنسينا (بخشي از قانون). سدهٴ دوازدهم، دومين مرحلهٴ سكون بود، ولي نه دورهٴ فترت نهايي، چون سدهٴ بعدي شاهد تجديد فعاليتي شد كه آنچنان چشمگير نبود تا بتوان سومين عصر طلايياش خواند. بهآهنگ اين سير تكاملي توجه كنيد: سدههاي نهم، يازدهم و سيزدهم زمان برخاستن امواج بود، و سدههاي دهم و دوازدهم دوران فرونشستن آنها.
تنها رسالهٴ عربي قابل ذكر در سدهٴ دوازدهم، مجموعهاي است از مشاهدات ابنناقد چشم پزشك يهودي مصري. بر عكس در سدهٴ سيزدهم، تعداد زيادي رسالههاي عربي وجود دارد، كه دستكم دوتاي آنها بسيار عالي است. تجديد فعاليت تدريجي بود؛ در اثناي نيمهٴ اول سدهٴ سيزدهم، هم تنها يك چشمپزشك برجسته وجود داشت، به نام احمد بن عثمان قيسي؛ در نيمهٴ دوم اين سده، چهار تن را ميتوان برشمرد: ابن كَمُّونه، ابن نفيس، خليفة بن ابي المحاسن، و صلاحالدين بن يوسف. ابن كمونه يهودي بود و ديگران مسلمان، و همه يا مصري بودند يا شامي. رسالهٴ خليفه به نام الكافي فيالكُحْل، و نورالعيون
صلاحالدين داراي اهميت ويژهاي بود.
ظاهراً اين رسالههاي عربي عموماً مصور بود؛ برخي از تصويرهاي قسمتهاي مختلف مغز و